تبليغاتX

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

!!برقم!!barghom!!

!!برقم!!barghom!!
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 اردیبهشت1391 توسط محمدرضا اميني

قسمت اول --- محبت  ( و کلاً ، قبل از ازدواجیّات ):

حتماً تا به حال زیاد پیش آمده که یک نفر را ببینید و به نظرتان آشنا بیاید، ‌یا این که حتی محبت زیادی به

او حس کنید . انگار سال ها ست او را دوست دارید،  یا با او همنشین هستید و ...



برچسب‌ها: ازدواج, محبت, عشق

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 توسط محمد مدنی زادگان


 فاطمیه قصه گوی  رنجهاست                   فاطمیه تفسیر سوز مرتضی ست

 فاطمیه شعر  داغ  لاله  است                    قصه ی زهرای هیجده ساله ست

 فاطمیه شرح  دیوار و در است                   دفتردرمقام سخت زینب پرور است 

 


                        ====         ====        ====        ====

 

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

"فاطمه، فاطمه است"



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 25 فروردین1391 توسط محمدرضا اميني
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 اسفند1390 توسط محمدرضا اميني
می دانید خوبی اش ( و برای بعضی ها بدی اش ) چیست ؟

خوبی ( و برای بعضی ها بدی ) اش این است که نمی شود اندیشه ها را پاره کرد ...

نمی شود حق را پاره کرد ...


عکس امام را یادتان است ؟...

نبش قبر نکنیم بهتر است ...


یا علی


برچسب‌ها: اندیشه, تبر
نوشته شده در تاريخ شنبه 6 اسفند1390 توسط محمد مدنی زادگان
نور در کاسه ی مس، چه نوازش ها می ریزد!
نردبان ازسر دیوارِ بلند، صبح را روی زمین می آرد.
پشت لبخندی پنهان هر چیز.
روزنی دارد دیوار زمان، که از آن، چهره ی من پیداست.
چیز هایی هست، که نمی دانم.
می دانم، سبزه ای را بِکَنَم خواهم مُرد.
می روم بالا تا اوج، من پُر از بال و پرم.
راه می بینم در ظلمت، من پُر از فانوسم.
من پُر از نورم و شن
و پُر از دار و درخت.
پُرم از راه، از پل، از رود، از موج.
پُرَ م از سایه ی بر گی در آب:

چه درونم تنهاست.

«سهراب سپهری»


برچسب‌ها: سهراب سپهری, شعر, ادبیات, تنهایی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 23 بهمن1390 توسط صادق ملک محمدی

دیوونه کیه ؟                                                         
عاقل کیه ؟
جونور کامل کیه ؟

واسطه نیار به عزتت خمارم 
حوصله هیچ کسی رو ندارم 

کفر نمی گم سئوال دارم
یک تریلی محال دارم

تازه داره حالیم میشه چیکارم
می چرخم و می چرخونم سیّارم 

تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم بستمش !
"راه" دیدم نرفته بود "رفتمش "
"جوانه" نشکفته را "رستمش "
"ویروس" که بود حالیش نبود "هستمش"

جواب زنده بودنم مرگ نبود ! جون شما بود ؟
مردن من مردن یک برگ نبود ! تو رو خدا بود

اون همه افسانه رو افسون ولش !!
این دل پر خون ولش !
دلهره گم کردن " گدار" مارون ولش !
تماشای پرنده ها بالای " کارون" ولش؟
خیابونا ، سوت زدنا ، شپ شپ بارون ولش 

 دیوونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
جونوور کامل کیه ؟

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم !!
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه ؟

این همه راز
این همه رمز 
این همه سر و اسرار معماست ؟

آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله !
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله !

پریشونت نبودم ؟!
من
حیرونت نبودم ؟!

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه !
"اتم " تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه !
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه !
انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه !

چشمای من آهن انجیر شدن !
حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن !

عمو زنجیر باف زنجیر تو بنازم 
چشم من و انجیر تو بنازم !
دیوونه کیه ؟                                                         
عاقل کیه ؟
جونور کامل کیه ؟


گوش دادن به این شعر با صدای خود حسین پناهی وقتی بغض کرده یه حال دیگه ای داره...
برچسب‌ها: حسن پناهی, چشم من و انجیر
نوشته شده در تاريخ جمعه 21 بهمن1390 توسط محمدرضا اميني
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 بهمن1390 توسط محمد مدنی زادگان
مردم اغلب بی انصاف،بی منطق وخود محورند ولی آنها را ببخش؛

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان باش؛

اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش؛

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش؛

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد!!!


در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو وخداست نه میان تو و مردم....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 بهمن1390 توسط صادق ملک محمدی

* بابای مینا یکی رو معرفی کرده بود برای کار. گفت کامپیوتر خونده، دختر زرنگی هم بوده تو دانشگاشون شاگرد اول بوده. گفت دختر زحمتکشی هست، پدر ندارن، مادرش راضیش کرده که بره کار کنه. قرار شد من باهاش حرف بزنم ببینم به درد کار ما میخوره یا نه؟

* دختره رو دیدم. ریزه میزه بود و تیز. قبل از اینکه من حرف بزنم و شرایطمون رو بگم فورا سوالاتشو شروع کرد. گفت من فلان نرم افزار رو نوشتم. گفت من فلان چیز رو برای فلان سازمان نوشتم. گفت من تو تیم رباتیک دانشگاهمون هستم. گفت تو مسابقات ACM سال فلان، رتبه دوم رو آوردیم. گفت فلان مقاله رو برای فلان جا نوشتم و ارائه کردم گفت و گفت من همینطوری گوش میکردم.

* آخرش بهش گفتم تو زمینه امنیت نرم افزار کاری کرده یا نه؟ برگشت گفت نه و هیچ علاقه ای هم نداره. بعدش گفت علایق من ایناست: شروع کرد به ردیف کردن علایقش که در زمینه نرم افزار چی دوست داره و آرزوش چیه؟ پرسید تو محل کار ما میتونه اینا رو محقق کنه؟ گفتم نه فیلد ما امنیته نه توسعه نرم افزار. گفت پس من نمیام اونجا.
یعنی اصلا نذاشت من حرف بزنم. من همینطوری تحت تاثیرش قرار گرفته بودم. گفتم پس چرا اومدی سر این قرار؟ گفت مادرم دوست داره من کار کنم. من دلم میخواد تا دکترا و بلکه بالاتر از اونهم برم. دلم نمیخواد زود وارد کار بشم.

* به بابای مینا گفتم خودش دوست نداره. اونم دوباره باهاش صحبت کرد. گفته بود حالا که معرف داری، بهترین فرصت برای وارد شدن به یه کار خوبه. به نرم افزار هم که ربط داره. راضی نشده بود. گفته بود دلم میخواد برم دنبال آرزوهای خودم. اونجا آرزوهای من محقق نمیشه. اونجا پیر میشم. دلم میخواد تو یه محیط جوان و پویا باشم. دلم میخواد پیشرفت کنم.

* قرار شده بود یه هفته فکراشو بکنه، تصمیم بگیره، یه روز هم نشده بود، دیشب زنگ زد، عذرخواهی کرد که نمیتونه بیاد. بهش گفتم آفرین چه بهتر که سعی می کنی مثل ما نشی. یاد خودم افتادم و همه آرزوهای بلند و درازی که داشتم و هیچ کدوم رو هم محقق نکردم و آخرش شدم یکی مثل همه. همه ما همینطوریم. کلی حرف می زنیم، کلی آرزو داریم، بعدش تبدیل میشیم به یه آدم معمولی. میشیم مثل بقیه که فقط میشینیم به آرزوهامون فکر می کنیم. این یکی ولی جدی بود. دعا میکنم به آرزوش برسه. دیروز بعد از اینکه باهاش حرف زدم تا خود کرج یکسره یاد خود سابقم افتادم و گریه کردم همه راه.


*سلام. اولا امیدوارم که بعد از تموم شدن امتحانا این پست رو بخونید.

دوما اینکه نویسنده مطلب انتهای عنوانش "آخرش هممون معمولی میشیم" نقطه گذاشته بود،علامت سوالش رو من گذاشتم به دو دلیل :یکی اینکه نظر شما رو بدونم یکی دیگه اینکه خودم دوست نداشتم این جمله درمورد خودم حقیقت پیدا کنه.

احتمالا بیشترمون از بچگی آرزوهای بزرگ داشتیم،از رتبه یک رقمی کنکور شدن گرفته تا اختراع و کشف و حتی نجات و تحول جامعه بشری...

به نظرتون چی باعث میشه وقتی الان اطرافمون رو نگاه میکنیم یه عده انسان در حال "زنده بودن" و نه زندگی کردن میبینیم،چی باعث میشه همه ی اون امیدواری ها از بین بره...؟


خوشحال میشم نظرتون رو(هرچند) کوتاه بگید.(ترجیحا بعد از امتحان مخابرات)!!

موفق باشید


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 بهمن1390 توسط محمدرضا اميني
بسم الله الرحمن الرحیم ...

ضمن عرض تسلیت به مناسبت ایام سوگواری شهادت حضرت رسول اکرم (ص) ، امام حسن مجتبی (ع) و امام رئوف ، حضرت رضا (ع) ، با توجه به بحث های مطروحه در قسمت نظرات ارسال قبلی این ارسال را که سوال و جوابی از یکی از فقهاست قرار می دهم :

سوال : آیا احادیثی که در زمینه منع حکومت اسلامی در زمان عصر غیبت حضرت ولی عصر(عج) وجود دارند معتبر هستند؟نظر حضرتعالی با توجه به این احادیث چیست؟خواهش می کنم واضح بیان نفرمایید چون بنده واقعا متحیر در این زمینه هستم و نمی دانم حکومت اسلامی ما مخالف رأی ائمه است یا خیر؟


جواب :

روایات وارده از جمله “کل رایة ترفع قبل قیام القائم فصاحبها طاغوت یعبد من دون الله “گرچه سند روایت موثق است ولی دلالت این گونه روایات بر منع تشکیل حکومت اسلامی تمام نیست/
اولا؛این گونه روایات با درنظر گرفتن زمان صدور روایات ،بنی الحسن و یا بنی العم معصومین (ع) مرتبا بر علیه حکومت اموی و عباسی میشوریدند و چون نتیجه نداشت لذا اینگونه روایات بر اساس شرایط روز،ارشاد به عدم موفقیت اینگونه شورشهاست و نمی شود به عنوان قاعده کلی در تمام زمانها ملاک عمل باشد و لذا دلیل آنرا هم در ذیل بعضی از روایات اشاره فرموده اند”کانت زیادة فی مکروهنا” این گونه انقلابها موجب ناراحتی ما می شود چون آن بزرگواران از ناراحتی و گرفتاری شیعیان بالطبع ناراحت و رنجیده خاطر می شوند و ثانیا به دلالت ذیل روایت که می فرماید فصاحبها طاغوت”نحوه خروج روشن می شود یعنی خروحی که به عنوان مهدویت باشد وگرنه خروج به عنوان امر بمعروف و نهی از منکر و براندازی حکومت باطل و محو طاغوت چگونه بر او عنوان طاغوت صدق می کند.
ثالثا؛جواب حلی-که جواب اصلی همین است- در مقابل این روایات ،روایات کثیره در امر به معروف و نهی از منکر وارد شده و در مقام مقایسه حجم روایات وارده در امر بمعروف و نهی از منکر و اجرای عدالت و دفع ظلم بسیار گسترده است و به عنوان اصل و قاعده کلی فراگیر و شامل تمام ازمنه الی یوم القیامه است و این روایات مطابق قرآن است و از جمله ازمنه ،زمان غیبت امام عصر (عج) است .نمی شود پذیرفت که زمان بسیار طولانی شیعه بلاتکلیف و سرگردان باشد و بدیهی است که نظم و انضباط فقط در سایه حکومت امکان پذیر است و مسلما هرج و مرج منجر به فساد و فساد هم در شریعت نهی شده است .خود ابواب فقهی دلیل بر لزوم تشکیل حکومت است و اگر حکومتی نباشد چه مرجعی ضامن اجرای این احکام کثیره است،کتاب قضأ و کتاب حدود و قصاص و کتاب غصب احکام حکومتی است و جنبه فردی و عبادی ندارد .بر فرض تمامیت سند دلالت این روایات بر منع تشکیل حکومت در مقابل روایات امر بمعروف و نهی از منکر و روایات کثیره اقامه عدل که مستلزم تشکیل حکومت است برابری ندارد و روایات امر به معروف و نهی از منکر و اقامه عدل مقدم است.والله العالم.همچنین در توضیح المسائل حقیر به عنوان “حکومت و ولایت “مراجعه کنید.

مرجع سایت آیت الله زنجانی     http://www.alzanjani.ir

التماس دعا


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 دی1390 توسط محمدرضا اميني

بسم رب الشهدا ...

برای برادر عزیزمان و استاد عزیزمان ...

برای مصطفی ...

برای او که رفت ...

با منطق رفت ...

با علم رفت ...

برای او که در راه عشق رفت ...

و رفت ...

و یا لیتنی کنت معکم و افوز معکم فوزا عظیما ...

ما را چه توان است که برای امثال شما بنویسیم ...

ما را چه آبروست که برای شما بنویسیم ...

توان ما در حسرت مان ، در اشک مان و در آهِ مان خلاصه می شود ، نه در عمل مان ...

و امّا برای بیرونیان ...

برای آنان که گمان برده اند اسلام بچه بازی است ...

آنان که گمان برده اند دین خدا  مانند خانه هایشان سُست است ...

و غافلند از این که نهضت ما ، نهضت اسلام ، به خون زنده است ...


برچسب‌ها: شهید مصطفی احمدی روشن

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 16 دی1390 توسط محمد مدنی زادگان
شب امتحان های کمر شکن ترم های قبل را هر گز فراموش نمی کنم روز هایی به یاد ماندنی...!
تنها شب هایی که میتونستی بدون هیچ احساس دردی از زیاد نشستن روی زمین سفت خوابگاه درس بخونی ویا...! بشینی فقط!! نه از فرط تمرکز باشه یا شور حال ها(در آن شب رو حانی کو تمرکز کو طرب کو مغز خالی...) نه..! در یایی بود از کاغذ چک نویس (که از روز های قبل سیاهشان کرده بودیم)در آن دست شنا میزدیم و گاهی مچاله کاغذ هایی که ب سمت همدیگر پرت می کردیم و آغاز گر جنگی عظیم بود!! گاهی در آن سکوت شب امتحان فریاد های ارشمیدسی چرتمان را پاره می کرد معلوم نبود.....چی کشف کرده که عربده می کشید....



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 دی1390 توسط صادق ملک محمدی

**روزگاری بنایم بر این بود که نام این نوشته را بگذارم مسوول سه لتی!یا دست کم تقدیمش کنم به مسوولان سه لتی... و مسوول سه لتی را برساخته بودم از عبارت مسوول دو لتی.با این توضیحات ...

که اولا مسوول سه لتی را دقت کنیم که هفت قرآن به میان،با مسوول صلتی اشتباه نشود.و مگر میشود مسوول،اهل صله و پاداش و زیرمیزی و رومیزی باشد؟

در ثانی هر مسوولی اصولا دری است به سوی بهشت! بعضی از مسوولان درشان دو لت دارد،دو لتی هستند و بعضی دیگر سه لتی؛وسیع تر و فراخ تر و گشاد تر! و من حسب اتفاق با مسوولان سه لتی،همان ها که باب بهشتشان سه لت دارد و فراخ تر است،حرف ها دارم!

.

.

.

**خانواده هست مفلوک.کار پدر بدانجا کشیده که مجبور است طلای مادر بفروشد تا نان سفره فرزندان فراهم آورد و البته بیشتر از آن نیز خرج خود کند...

به پدر چه خواهید گفت؟بیکاره؟مفلس؟معتاد؟هرچه خواستید بگویید اما بدانید که از چنین مردی باید نا امید بود.اگرکسی به فکر نجات چنین خانواده ای باشد،تنها به فرزندان جوان امید خواهد بست...

مادر یعنی وطن.طلا یعنی نفت.پدر یعنی دولت...این ملک پدرانی داشته که برای حکومت،نه طلای مادر که خود مادر را نیز فروخته اند!در چنین خانواده ای تنها مایه نجات،همت فرزندان است... از پدر کاری بر نمی آید...

 

سلام دوستان

دو بندی که خوندید،بند اول و بند آخر کتاب فوق العاده زیبای "نفحات نفت" بود که رضا امیرخانی اون رو نوشته. چیزی که بیشتر از همه توی این کتاب توجه امو جلب کرد صداقت گفتاری بود که بدون جهت گیری ایراد ها رو بیان میکرد.

نکته ی دیگه هم بیان ساده و مثال های روزمره ی اون بود. این کتاب درکل راجع به مدیریت وابسته به نفت توی ایران و اثرات مخرب اون روی اقتصاد،فرهنگ،دانش،ورزش،صنعت و.... صحبت میکنه. یه جاهایی با انتقادهای شدیدش به دولت( که بعضن با توهین همراهه!!) دل آدم رو خنک میکنه،با گفتن حرف های توی سینه مونده. یه جاهایی هم با پافشاری روی اصولی که احتمالا همه قبولش دارن آدم رو به آینده امید وار میکنه.

در کل پیشنهاد میکنم فارغ از هرسلیقه و ایدئولوژی! و جهتگیری که دارید این کتاب رو بخونید(و بخرید،چون بنظرم گهگاهی رجوع بهش خوبه). مطالب کتاب میتونه توی شیوه فکر کردنتون و تصمیم گیری هاتون تاثیرات مثبت زیادی بزاره.

پس نوشت: شروع سال جنجالی 2012 رو تبریک میگم.برای همه آرزوی موفقیت توی امتحانا رو دارم.


نوشته شده در تاريخ شنبه 10 دی1390 توسط محمدرضا اميني


به مناسبت نه دی...

لینک دانلود تصویر با کیفیت ، اثر عباس گودرزی ...


http://up98.org/upload/server1/01/z/zgxm3fp0v3radvl51lc.jpeg



نوشته شده در تاريخ جمعه 9 دی1390 توسط سیدطاهر جلالی
به نام خدا وسلام
از اينكه با فاصله كمي از پست آقاي حسيني دارم پست جديد ميزارم از ايشون عذر مي خوام
بااينكه از اين كار خوشم نمياد ولي خب چاره اي نداشتم...


مي خوام از يه درد بگم ، يه درد كه بدجور آدما رو له مي كرد قديما، دردي كه آدما براشون مهم بود كه يه وقت بهش مبتلا نشن، دردي كه آدما هر كاري مي كردند و از همه چيشون مي گذشتن تا يهو نگيرنش، يه درد كه زن ومرد ازش فراري بودند ، دردي كه بدترين دردها بود...
بود؟
آره بود ، آخه الانه ديگه نيست
علم پيشرفت كرده ، كسي كه ديگه از اين دردا نمي گيره ،  دوا و درمون براش هست ، تازه كلي داروي گياهي هم هست براي درمون اين درد كه ديگه عوارض جانبي هم  نداره ، پس زن ومرد هي با علاقه ميگيرن اين  دردو هي دارو مي خورن پشت بندش ، آب هم از آب تكون نمي خوره...
لابد ميگين چه دردي؟
درد وجدان...
------------------------------------------------------------

پي نوشت:
كلاساي تفكيك شده
امتحان مخابرات
تا ديروز ادعا مي كردند دخترا فقط،
امروز پسرا هم بله...
نمرات مخابرات!!!
(اينبار نتونستم تو لفافه بگم حرفمو! خيلي زيادي رو بود...ببخشيد...)


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 دی1390 توسط سید محمدرضا حسینی
داشتم از تو اینترنت رد میشدم و میگشتم که چندتا متن معمولی دیدم یهو نمی دونم چی شد یاد وبلاگ برقم افتادم

همینجوری یهوووووووویی بعد مدتها!!!

گفتم از اونجا که خیلیها حال نمی کنن بیان سر بزنن کلا به وبلاگ یه حرکتی بزنم!!!!

چندتا دونه متن یا نمی دونم داستان کوتاه یا... خلاصه نمی دونم بخونید دیگه به درد وبلاگ ما می خوره جنجالی نیست و به کسی هم بر نمیخوره انشالله!


1.حوا در بهشت قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:

-این سیب را بخور.

حوا که درسش را از خداوند آموخته بود، قبول نکرد.

مار اصرار کرد: این سیب را بخور. چون باید برای شوهرت زیباتر شوی.

حوا پاسخ داد: نیازی ندارم؛ او که بجز من کسی را ندارد...

مار خندید: البته که دارد.

حوا باور نمی کرد. مار او را به بالای یک تپه، به کنار چاهی برد.

-آن پایین است، آدم  او را آنجا مخفی کرده.

حوا درون چاه نگاه کرد و در آب چاه بازتاب تصویر زن زیبای را دید. و سپس سیبی را که شیطان به او پیشنهاد می کرد، خورد...


ادامه دارهاااا...


 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 2 دی1390 توسط الهام نیک نام

حتما همه‌ ما کتاب کلاس اول خود و يا دست كم، تصاوير و نوشتارهايي از آن را به ياد داريم.

 ايام كلاس اول دبستان يکي از پرخاطره‌ترين دوران زندگي آدم‌هاست و همه‌ ما دوست داريم براي يک بار هم که شده، نخستين کتاب درسي زندگي‌مان را به‌دست بگيريم و صفحه‌هاي آن‌را به ياد دوران کودکي ورق بزنيم و كمي هم در آن تأمل کنيم.

"عبدالحسين کلهرنيا گلکار"فردي است كه کتاب اول ابتدايي خود را حدود 70 سال حفظ و نگه‌داري کرده است. كلهرنيا بيش از 30 سال در مدرسه‌هاي استان کرمانشاه به عنوان معلم هنر سعي کرده نظم را در زندگي دانش‌آموزان نهادينه کند و امروز مي‌توان از او به عنوان يکي از دانش‌آموزان منظم هفت دهه‌ي گذشته نام برد.

استفاده از کتاب يادشده به سال‌هاي دهه‌ 1320 مربوط مي‌شود و نوع خط به کار برده‌شده در آن به صورت نستعليق و نسخ است.

در آن دوران که دانش‌آموزان با اين کتاب تحصيل مي‌کردند، اواخر جنگ جهاني دوم بود.

برای مشاهده تصاویر به ادامه مطلب بروید...

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 آذر1390 توسط الهام نیک نام

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی نیز خریداری کند.او یک بسته بیسکوییت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و آرام شروع به خواندن کتابش کرد.در کنار او یک بسته بیسکوییت بود و مردی در کنارش نشسته بود و روزنامه میخواند.

وقتی اونخستین بیسکوییت را به دهان گذاشت متوجه شد که مرد هم یک بیسکوییت برداشت و خورد.او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود گفت:‍‍‍‍‍‍‍بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده باشد.ولی این ماجرا تکرار شد هر بار که او یک بیسکوییت برمی داشت آن مرد نیز این کار را میکرد.حسابی عصبانی شده بود ولی نمیخواست از خود واکنشی نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوییت باقی مانده بود پیش خود فکر کرد حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟؟؟

مرد آخرین بیسکوییت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی میخواست! او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلند گوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست.آن زن کتابش را بست و چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش  را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوییتش آنجاست.باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد.از خودش بدش آمد!...

یادش رفته بود که بیسکوییتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته.آن مرد بیسکوییتهایش را با او تقسیم کرده بود بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد.در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد از بیسکوییت هایش خورده خیلی عصبانی شده بودو متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت خواهی نبود.

 

چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند:

سنگ...     پس از رها شدن

حرف...     پس از گفتن!

موقعیت...     پس از پایان یافتن!

و زمان...    پس از گذشتن!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر1390 توسط محمدرضا اميني


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 17 آذر1390 توسط سیدطاهر جلالی



آن ها که با خدا به هم پیوند خورده اند ، حتی در جدایی ها ، جمعند و دیگران حتی در جمعشان هم جدا هستند.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت:
- عرض تسلیت به خاطر این روزای عزیز
- نمیدونم چرا نوشتنم تو برقم نمیاد،اما هر چی هست مطمئننا ربطی به صفا داشتن و اینا نداره
- هر چند خیلی دیره اما تشکر از تبریکتون بابت متولدین آبان
- خدا قوت و آرزوی موفقیت در امتحان برای دوستداران مخابرات
- یه خواهش برادرانه : سعی کنیم تو وبلاگم درست مثل کلاس به همدیگه احترام بزاریم
- بدون شرح
- ...امان از حرف های نگفته...


نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر1390 توسط محمدرضا اميني

با سلام

نسخه 10.7 نرم افزار طراحی مدار :

AltiumDesigner يا همان PROTEL DXP نرم افزار قدرتمندي است كه براي پياده سازي شماتيك ، طراحي PCB و آناليز مدارهاي آنالوگ و برخي مدار هاي ديجيتالي طراحي شده است. يكي از مزاياي اين نرم افزار دسته بندي مناسب كتابخانه ها بنحوي است كه با صرف زمان كوتاهي قطعه مورد نظر را خواهيد يافت. آناليز مدارهاي آنالوگ در پروتل، توسط تحليل گر پي اسپايس انجام مي شود. محيط طراحي PCB در پروتل، بدليل داشتن كتابخانه هايي كامل و بدون نقص معروف است و اين امر سبب رفاه بيشتر كاربر در حين طراحي انواع PCB با اين نرم افزار، خواهد شد. در اين نسخه امكان شبيه سازي و كد نويسي برخي از FPGA ها نيز فرآهم شده است كه زمان طراحي و پياده سازي را حداقل مي كند. ورژن جدید این نرم افزار حرفه ای دارای تحولات و پیشرفت های زیادی بوده که کار شما را برای طراحی نسل های بعدی مدارات الکترونیک بسیار ساده کرده است . Altium Designer توانسته است که طراحی شما را از لحاظ نرم افزاری و سخت افزاری بصورت یک پارچه در آورده و شما بتوانید مراحل طراحی خود را به سادگی انجام دهید. امکانات ویژه ای به این نسخه از نرم افزار افزوده شده که شامل افزایش لایه های طراحی مکانیکی ،‌کلاسهای جدید و پیشرفت های باورنکردنی در هوش مصنوعی این نرم افزار می باشد . هوش مصنوعی در این نسخه به قدری تقویت گشته که شما بدون هیچ مشکلی می توانید طرح های خود را به سرعت طراحی و اشکال زدایی کرده و آنها را هر چه نزدیکتر به استانداردهای جهانی کرده و از دیگر مهندسین و متخصصین این زمینه کاری پیشی بگیرید.

پیوند های دریافت :

پیوند های دریافت برای حمایت از سایت به یک پیوند به صفحه دانلود برنامه تغییر کردند ...

همه پیوند ها و توضیحات از سایت ( تکنو الکترو ) برگرفته شده اند .

راستی عزاداری سید الشهدا می روید ، ما را هم دعا کنید ...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 آذر1390 توسط محمدرضا اميني

به نقل از دختر مسلمان

و به‌روی آیینه می‌ایستم، روسری‌ام را با دقت می‌بندم، بعدش هم چادرم را... و زیر لب می‌گویم: ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ... و صفا می‌کنم با این آیه‌هایت... همین‌ آیه‌ها که حتِّی برای حرف زدن و راه رفتن و لباس پوشیدنم هم برنامه‌ دارند؛ برای من: برای یک دختر مسلمان قرن بیست و یک.

1- دخترک آرام و با وقار به پسر جوان نزدیک می‌شد، روحش هم خبردار نبود بیست و چند قرن بعد قرار است دخترانِ‌ مسلمان، راه رفتن را از او یاد بگیرند! همان‌طور که روحش خبردار نبود، این رفتنش مظهر استجابت دعای آن پسر جوان است، وقتی در نهایت استیصال به خدایش گفته بود: محتاج هر خیری‌ است که به سوی‌ او نازل شود! انّی لما انزلت الیّ‌ من خیر فقیر. آیه‌ها راه رفتنش را اینطور روایت می‌کنند: تمشی علی استحیاء... عظمت و ظرافتی که در لغت «استحیاء» نهفته است آن‌ قدر هست که با تعبیرش صفا کنیم و راه رفتن را از دختر شعیب یاد بگیریم!

2- می‌گویند: اگر اهل تقوا هستید، با ناز حرف نزنید که کسی در دلش طمع کند به شما، اِن اتّقیتنّ‌ فلا تخضعن بالقول فیطمع الّذی فی قلبه مرض... می‌گویند: خوب و شایسته و متین حرف بزنید. همین آیه‌ها می‌گویند. این «قلن قولاً معروفاً» یعنی خوب حرف بزنید. خودمانیم، شما صفا نمی‌کنید با این عبارت؟ شرط اولش هم که یادتان هست: اگر اهل تقوا هستید! اگر نیستید که هیچ!

3- نمی‌دانم همان قدر که من با این صفت‌های تفضیلی در فضای آیات عفاف ذوق می‌کنم، شما هم به وجد می‌آیید؟ لحن را داشته باشید: ذلک ادنی... ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ... ذلک ازکی لکم و اطهر... این نزدیک‌تر است به پاکی و تقوا، این برای‌ دل‌های شما و آن‌ها پاکیزه‌تر است، این به پاکی و طهارت نزدیک‌تر است... برای هر کس که پاکی می‌خواهد و طهارت قلب، برای هر کس که تقوا می‌خواهد و تزکیه... برای هر کس که می‌خواهد! و مگر آدم توی این فضا و با لحن این آیات می‌تواند تسلیم نشود و بگوید دلش پاکی و تقوا و طهارت و تزکیه نمی‌خواهد!

4- می‌دانید فضای این آیات دل من را کجا می‌برد؟ روایتی که خطبه فدک را نقل می‌کند را خوانده‌اید ؟ آن روایت قبل از بیان خود خطبه، حالات بانو را وقت ورود به مسجد برای بیان خطبه توصیف می‌کند. این عبارات برای من قدر و عظمتش اگر بیشتر از خود خطبه نباشد، کمتر هم نیست: لاتت خمارها علی رأسها: بانوی من و شما روسری‌شان را پوشیدند، و اشتملت بجلبابها: و چادرشان را هم. و اقبلت فی لمه من حفدتها و نساء قومها: و در حلقه و میانه گروهی از زنان مؤمن به سمت مسجد حرکت کردند، تطأ دیولها: لباسشان آنقدر بلند بود که گاهی زیر پا قرار می‌گرفت! ما تخرم مشیتها مشیه رسول الله: چقدر راه رفتنشان شبیه راه ‌رفتن پیامبر بود! ... آآآه...

5- این آیه‌ها می‌گویند: ای پیامبر! به زنانت و به دخترانت و به زنان مؤمن بگو جلباب‌هایشان را به خودشان بگیرند. می‌گویند: به زنان مؤمن بگو دور گردنشان را با روسری‌هایشان بپوشانند، این برای این که به پاکی و تقوا شناخته شوند بهتر است... روبه‌روی آیینه ایستاده‌ام، روسری‌ام را با دقت می‌بندم، بعدش هم چادرم را... و زیر لب می‌گویم: ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ... این برای دل‌های شما و آن‌ها به طهارت نزدیک‌تر است و ... صفا می‌کنم با این آیه‌هایت:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

فلسفه حجاب

... فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیاءٍ... (قصص 25)

ناگهان یکی از آن دو (زن) به سراغ او آمد در حالی که با نهایت حیا گام برمی‌داشت

...إِنِ اتَّقَیتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفًا(الأحزاب/32)

... اگر تقوا پیشه کنید؛ پس به گونه‌ای هوس‌انگیز سخن نگویید که بیماردلان در شما طمع کنند، و سخن شایسته بگویید!...

یا أَیهَا النَّبِی قُلْ لِأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ یدْنِینَ عَلَیهِنَّ مِنْ جَلَابِیبِهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَنْ یعْرَفْنَ فَلَا یؤْذَینَ ...(الأحزاب/59)

ای پیامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: «جلبابها [= روسری‌های بلند] خود را بر خویش فروافکنند، این کار برای این که شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند بهتر است.... (احزاب 59)

... وَ إِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ... (احزاب 53)

و هنگامی که چیزی از وسایل زندگی را (بعنوان عاریت) از آنان [= همسران پیامبر] می‌خواهید از پشت پرده بخواهید؛ این کار برای پاکی دلهای شما و آنها بهتر است!

وَ قُلْ لِلْمُؤْمِنَاتِ یغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَ یحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا یبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْیضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُیوبِهِنَّ... (نور 31)

ای پیامبر! به زنان با ایمان بگو چشمهای خود را (از نگاه هوس‌آلود) فرو گیرند، و دامان خویش را حفظ کنند و زینت خود را - جز آن مقدار که نمایان است- آشکار ننمایند و (اطراف) روسری‌های خود را بر سینه خود افکنند (تا گردن و سینه با آن پوشانده شود)...

نوشته‌ی: مریم روستا

بعد نوشت : راستش را بخواهید یک مطلبی به یادم آمد آن هم از چند وقتی پیش ... سر کلاسی بودیم و خوب ( به هر دلیلی ) مختلط بود ... از دختر هایی که سر کلاس نشسته بودند یکی شان بود که خیلی هم محجوب به نظر می آمد و التبه تا جایی که من می شناسمش محجوب هم هست ... اما یک مشکلی دارد ... آن هم کمی عدم آگاهی بود ننسبت به حجاب و این که چقدرش لازم است ، چقدرش کافی ، چقدرش خوب تر است ... وقتی کسی آگاه نیست  نمی شود زیاد به اش خرده گرفت ... البته تقصیر متوجه او هم هست ... اما بیشتر از او متوجه کسانی است که باید این آگاهی را به مردم بدهند ... البته خود من هم به او نگفتم ... که این مساله متوجه خود من هست ... این عدم آگاهی اش و نیز عدم تذکر همکلاسی هایش ( که ما باشیم ) باعث شد ایشان ندانند که وقتی چادرشان را سر کلاس در می آوردند به علت تنگ بودن مانتو یا نازک بودنش یا ... لباسی که زیر آن به تن دارند معلوم می شود ، یعنی برجستگی اش مشخص می شود ... و این حتما  برای آقایان باعث تحریک است . اگر هم صد در صد این طور نباشد ، اندکی بیم اش هم که برود ، برای دفع ضرر آدم باید رعایت کند . بی توجهی هایمان را که به حجاب کم تر کنیم خیلی از مسائل مان حل می شود . ( می دانید چرا ؟ ) چون ما داریم امر خدا را اطاعت می کنیم و اطاعت امر حضرت حق ، یک چیز را حتما به دنبال دارد و آن هم توفیق بیشتر است ...

به نقل از دختر مسلمان


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 آذر1390 توسط محمد مدنی زادگان
(این کلام از جناب علامه جعفری نقل به مضمون است)
علامه محمد تقی جعفری (رحمه­الله­ علیه) می­فرمودند:عده­ ای از جامعه­ شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».برای سنجش ارزش خیلی از موجودات معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه­ی آن است. اما معیار ارزش انسان­ها در چیست.هر کدام از جامعه شناس­ها صحبت­ هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه دادند.بعد گفتند: وقتی نوبت به بنده رسید گفتم : اگر می­خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می­ورزد.کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است.کسی که عشقش ماشینش است ارزشش به همان میزان است.اما کسی که عشقش خدای متعال است ارزشش به اندازه­ ی خداست.علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناس­ها صحبت­های مرا شنیدند برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.وقتی تشویق آن­ها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود. بلکه از شخصی به نام علی (علیه­السلام) است. آن حضرت در نهج البلاغه می­فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازه­ی چیزی است که دوست می­دارد».وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانه­ ی احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (علیه­السلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند . . .حضرت علامه در ادامه می­فرمودند: عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق 50 میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی!!! پنجاه میلیونی!!!» . چقدر بدش می­آید؟ در واقع می­فهمد که این حرف توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد چقدر پست و بی­ ارزش است! اینجاست که ارزش «ثار الله» معلوم می­ شود. ثار الله اضافه­ ی تشریفی است . خونی که در واقع آنقدر شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزش گذاری است و ارزش آن به اندازه­ ی خدای متعال است.

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 آبان1390 توسط الهام نیک نام

آرام ولی مصمم!

دو قطره آب اگر کنار هم قرار بگیرند چه میکنند؟

آنها تصویر قطره دیگر را در خود دیده و به هم می پیوندند و یک قطره بزرگ تر تشکیل میدهند.

اگر چند سنگ به هم نزدیک شوند چه میشود؟

آنها هیچ گاه با هم یکی نمیشوند هرچند تصویر سنگ دیگر را تا حدود در خود ببینند!

هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم فهم دیگران برایمان مشکلتر و در نتیجه احتمال بزرگتر شدنمان هم کاهش میابد.

مهارتهایی را که مارا در جهت آرامش ,بزرگوارتر و اجتمایی شدن کمک میکند به یاد داشته باشیم:

نرمی                           

           بخشش

                        مدارا   

                                  پشتکار

حال چه چیزی سخت تر و مقاوم تر است؟

آب یا سنگ!؟

اگر سنگی از کوه سرازیر شود و به مانعی برخورد کند چه میکند؟

اگر مانع کوچک باشد,از روی آن عبور میکند.

اگر متوسط باشد,آن را در هم میشکند.

اگر بزرگتر باشد پشت آن می ایستد,تا تقدیر بعدی چه باشد.

اما آب چه میکند:

ابتدا سعی میکند مانع را با خود همراه کند

اگر نتوانست بدون دردسر به دنبال فرار از کوچکترین روزنه میگردد...

و اگر باز هم نتوانست, صبر میکند تا به اندازه کافی قوی شود و آنگاه یا از روی مانع عبور میکند یا مانع را در هم میشکند.

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سرسخت تر و در رسیدن به هدف خود مصمم تر و لجوجتر است.

سنگ پشت اولین مانع جدی می ایستد "ولی آب " خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی باید معنای واقعی سرسختی و استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت جست و جو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیاییم اما نگاهمان را به سمت دیگری بدوزیم.صبور باشیم اما مصمم!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 آبان1390 توسط سید محمدرضا حسینی

با سلام خدمت دوستان عزیز

عذر خواهی منو به خاطر دیر شدن بپذیرید

متولدین آبان، نماد: عقرب

ویژگی‌ها و خصوصیات‌ کلی‌ متولدین‌ آبان‌ ماه‌:
مصمم‌، قاطع‌، با اراده‌، پر قدرت‌، محکم‌ و نیرومند
عاطفی‌، احساساتی‌، پراحساس‌ و شهودی‌
مقتدر، با نفوذ، قوی‌، جذاب‌، گیرا، پرشور و پرحرارت‌

پر شور و شوق‌ و مهیج‌


.

.

.

ادامه مطلب...



ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
بک لینک فا